محل تبلیغات شما

فردا از شهر کوچکِ غمزده‌ام می‌روم و با خاطرات هفده ساله‌ام خداحافظی می‌کنم. البته اسمش را نمی‌توانم به تمامی خاطره بدانم؛ چرا که خاطره عموماً رویدادی تصویری و ذهنی ست؛ خواه تلخ و خواه شیرین؛ شاید بهتر است بگویم روزهایی که رفت و سال‌هایی که زیستی اجباری را در آن تحمل می‌کردم. بیشتر از آنکه احساس دوستی داشته باشم از آن آزرده‌ام. از محیطی که بر مردم غالب بود و تغییری که سال‌ها در شیوه‌ی زندگی و افکارشان بوجود نیامد. من از سنت بیزارم. از محدودیت و قوانینِ مرتجع. اینجا کسی تجدد و نوگرایی در نگاه و تفکر را خواهان نبود. البته بعید نیست که همه‌جا همین‌گونه باشد؛ تنها به شکلی دیگرش. به هر‌حال تغییر را باید طلب کرد. به درستی مشکلات بنیادی را تحلیل نمی‌کنند همواره غیرمنطقی و غیرحرفه‌ای طلبکارند! و به‌شدت مردسالاری رایج است. از مرد سالاری و تبعیض جنسیت شدیدی که رایج است رنجیده‌ام. نه تنها بین افراد سنتی که حتا در میان افراد تحصیل‌کرده و نسل جدید. این مسئله به کلی از جانب مردم‌اش مرا آزار می‌داد. با این همه من روزهای کودکی‌ام را در کوچه‌های این شهر گذراندم اینجا بزرگ شدم، مدرسه رفتم. جایزه گرفتم و تجربه‌های شیرینی داشتم. خاک اینجا عزیزانم را پروراند و دوستش دارم. اینجا اگرچه سرکوب شدم، اما رشد هم کردم، چه بسا که به پرسش‌گری رسیدم. گاهی مورد تشویق بودم گاهی هم برای ناکامی‌هایم خودم را سرزنش می‌کردم. من تصور دقیقی از زندگی در شهر بزرگ ندارم؛ نمی‌دانم جایگاهم از حالا بهتر بود یا بدتر؛ ساده‌لوحی و خامی ست بخواهی فکر کنی مطلقاً بهتر بود. روشن نیست. به هر حال اینگونه رقم خورد و نمی‌خواهم علیهش عصیان کنم. همه‌ی خوب و بدش را می‌پذیرم و مطمئنم دلم برایش تنگ می‌شود. همین حالا دلم گرفته است. اگرچه دور نمی‌روم و گاهی به تو باز می‌گردم اما شهر کوچکم خداحافظ.

چرا می‌نویسم و برای چه!

آمدن و رفتنی مصادف

جهان خالی از دوست

شهر ,گاهی ,حالا ,می‌کردم ,خواه ,دلم ,را در ,بهتر بود ,رایج است ,اما رشد ,دارم اینجا

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها