درگیری و مشغلههای فکری باعث میشه بخوام خیلی خیلی تنهاتر باشم. اصلا تنهایی سرعت انتقال فکریمو بهتر میکنه حالا نمیدونم بقیه هم اینطورین یا نه. مدتهاست از خیلیها بیخبرم. گاهی دلتنگ میشم و بعضی شبها یهو یکی میاد تو ذهنم اینجور وقتها فکرمیکنم مدتیه که بهم فکر میکنه :))) . تصمیمم سادس. هدف دادن به افکارم. جهتدهی مشخص خواستههام. کمال گرایی بیچارم کرد و بهتره مدتی آهستگی رو انتخاب کنم تا به مغزم حالی کنم باید متداوم و متمرکز عمل کنه. همهی اینها به کنار از اون سر دنیا بهم پیام داده که میدونم حال روحیت بهتره. یا تو خوب بلدی منو. یا من خودمو بهت نشون دادم. یادم نیست.
پ.ن: پستش که کردم خوندمش و ببین؛ جهتدهی افکار تو همین چند خط منو نابود کرد :)))))))))))))
فردا از شهر کوچکِ غمزدهام میروم و با خاطرات هفده سالهام خداحافظی میکنم. البته اسمش را نمیتوانم به تمامی خاطره بدانم؛ چرا که خاطره عموماً رویدادی تصویری و ذهنی ست؛ خواه تلخ و خواه شیرین؛ شاید بهتر است بگویم روزهایی که رفت و سالهایی که زیستی اجباری را در آن تحمل میکردم. بیشتر از آنکه احساس دوستی داشته باشم از آن آزردهام. از محیطی که بر مردم غالب بود و تغییری که سالها در شیوهی زندگی و افکارشان بوجود نیامد. من از سنت بیزارم. از محدودیت و قوانینِ مرتجع. اینجا کسی تجدد و نوگرایی در نگاه و تفکر را خواهان نبود. البته بعید نیست که همهجا همینگونه باشد؛ تنها به شکلی دیگرش. به هرحال تغییر را باید طلب کرد. به درستی مشکلات بنیادی را تحلیل نمیکنند همواره غیرمنطقی و غیرحرفهای طلبکارند! و بهشدت مردسالاری رایج است. از مرد سالاری و تبعیض جنسیت شدیدی که رایج است رنجیدهام. نه تنها بین افراد سنتی که حتا در میان افراد تحصیلکرده و نسل جدید. این مسئله به کلی از جانب مردماش مرا آزار میداد. با این همه من روزهای کودکیام را در کوچههای این شهر گذراندم اینجا بزرگ شدم، مدرسه رفتم. جایزه گرفتم و تجربههای شیرینی داشتم. خاک اینجا عزیزانم را پروراند و دوستش دارم. اینجا اگرچه سرکوب شدم، اما رشد هم کردم، چه بسا که به پرسشگری رسیدم. گاهی مورد تشویق بودم گاهی هم برای ناکامیهایم خودم را سرزنش میکردم. من تصور دقیقی از زندگی در شهر بزرگ ندارم؛ نمیدانم جایگاهم از حالا بهتر بود یا بدتر؛ سادهلوحی و خامی ست بخواهی فکر کنی مطلقاً بهتر بود. روشن نیست. به هر حال اینگونه رقم خورد و نمیخواهم علیهش عصیان کنم. همهی خوب و بدش را میپذیرم و مطمئنم دلم برایش تنگ میشود. همین حالا دلم گرفته است. اگرچه دور نمیروم و گاهی به تو باز میگردم اما شهر کوچکم خداحافظ.
مدتی پیش به طرز مهلکی همهی آدمها رو از خودم طرد کردم. از دوست چندین سالهام تا آشنای چند روزه. از هر چیزی که رنگ دوستی داشت جدا شدم. هیچی برام مهم نبود. هیچکس رو نمیخواستم. خسته شده بودم. میخواستم دست از سرم بردارن میخواستم خودم رو از دوستیهای نصفه نیمه رها کنم. از همهی اونهایی که ذرهای دوستی تو مرامشون نبود. درسته خاطرات زیاد بودن محبت هم ظاهرا، اما اصلا از همین محبتهای ظاهری منزجر شده بودم. از اینکه تنهاییم رو هیچکس نمیفهمید غمم رو، از دغدغههام نمیتونستم واسه هیچکس حرف بزنم. از هیچکس نمیتونستم واسه مشکلاتم کمک بخوام. هیچکس پناه نمیشد واسه گریهها و دردام. چیکار میتونستم بکنم جز رفتن. به چه دردی میخوردن اون رابطهها. بماند که گاهی بارها دلم میشکست ازشون. بعد از اون اتفاق بعضیهاشون به هر طریقی بهم پیام دادن و علت رو میپرسیدن. اما اصلا همین که علت رو میپرسی یعنی هیچی نفهمیدی از من، یعنی هنوز هم نفهمیدی. نمیگفتم. دیگه مهم نبود. میدونستم دیگه هیچی درست نمیشه. اما یک نفر فقط مصر شد به برگشتنم. و من رو دعوت کرد خونشون. و جبران کرد. همون برام موند. هرچند راهش از من خیلی دوره. اما یادمه اون شب که بالاخره باهاش مکالمه داشتم گفت فردا میبینمت. گفتم فردا تا عصر کلاسم بعدم نوبت دکتر دارم گفت میام مطب دکتر. میبینی؟ از راه دور یکهو بگی برم دوستم رو ببینم تا بیشتر از این از دستش ندادم. من این نوع دوستی رو تایید میکنم. اشتیاق برای داشتنت. برای بودنت. دوست دیگهای هم من رو دعوت کرد کافه با این مقدمه که از دلم خیلی چیزارو دربیاره اما تا تونست زخم زد و من رو به هزار و یک حرف نامربوط متهم کرد؛ میدونستم چقدر از رفتنم اذیت شده بود و حالا داشت جبران میکرد تا خودش رو سبک کنه، مهم نبود، میدونستم هیچی دیگه درست نمیشه. گذاشتم حرفاشو بزنه بعدم پا شدم رفتم پی زندگیم. امشب داشتم شمارههامو انتقال میدادم روی گوشی دیگهام و چشمم افتاد به شمارههای خاک گرفته. یادهای فراموش شده. گذشته. خیلی از شمارهها رو همونجا جا گذاشتم. مهم نبود. میدونستم دیگه هیچی درست نمیشه.
درباره این سایت